Out Out
این ترجمه شعر Out Out اثر رابرت فراست هست که ( هادی ) یکی از دوستام ترجمش کرده. جالب ترجمه شده. نظر شما چیه ؟
متن اصلی شعر رو هم تو ادامه مطلب گذاشتم.
هوا دلگیر و شک آلود
غروبی سرد و غمگین و
صدای سوز جان فرسا و وحشتناک باد شامگاهان
می کند غوغا
هوا پر دود !
و در دوری فراتر از ستیغ کوه
میان جنگل افسرده ی انبوه
صدای کودکی تنها
که تن بر کار جان فرسای در داده است !
نوای اره ی تقدیر می آید...
پسر لیکن که عزم راسخی دارد !
یکایک می برد امید چوبی را
که می باید درختی بود او اکنون
به جنگل های پهناور !
و گرد و خاک ها در باد می پیچد !
صدای خشمگین اره می آید
فضا پر گشته از فریاد دهشتناک این زنجیر و تیغ تیز
ولی تقدیر را راهیست از فریاد غم لبریز !
صدایی نیست دیگر
جز نوای خواهرش این بار :
غذا آماده است انگار،
قضا آماده است انگار !
سکوتی سرد سرتاسر
زمان را غرق در خود کرد
زمان استاد و نازل شد
قضا از ره رسید و همچو قاتل شد !
و دست کوچک کودک
به دامان زمین افتاد...
پسر خندید اما خنده ی تلخی
که جان ها را غمین می ساخت
دلش لرزید همچون لرزه ی شومی
که دل را آتشین می ساخت !
امیدش غرق ماتم شد
نفسهایش دمادم کمتر از کم شد
جهان در پیش چشمانش سیاه و سرد و غمگین شد
زمین از خون رگهایش سراسر سرد و رنگین شد...
پسر جان داد امروز و
همه در فکر فردا ها
به دور از حسرت و غوغا
به دور از یاد کودک های دلبندی که می میرند در دنیا،
همه غافل ز همدردی
ز خود هرگز نمی پرسند
در تکرار امروزت
به دنبال چه می گردی ؟
به دنبال چه می گردی ؟
HAST